سلام.
خیلی وقت بود که تو اینجا ننوشته بودم ومیدونم الان این صفحه اینترنتی خیلی از مخاطباشو
از دست داده.
بهر حال گفتم یه آپی بزنم که برای شروع کردن هیچوقت دیر نیست.مخصوصا برای من که اکثرا یا
دیر میرسمیا دیر میجنبم!
دیگه برام عادت شده و خیالی نیست ! اما خیلی بده.آدم یا نباید یه کاری رو انجام بده یا وقتی
انجام داد تا آخرش درست بره . اینو میگم اما خودم عمل نمیکنم !!
.............................................................................................................................................
سر خودمو خیلی شلوغ کردم .
روزنامه های جهان فوتبال و پیروزی به اضافه خبرگزاری ایسکانیوز و گزارشهای برنامه دور خیز
از جمله تعهدات روزانمه که البته هیچکدوم هم اونجوری که دلم میخواد جلو نمیره.
البته یه تمرکز کنم همش ردیفه اما کو تمرکز؟!!
................................................................................................................................................
با دو تا از رفقا داشتیم از جایی بر میگشتیم .دوتامون مجرد و یکی متاهل.
دوست متاهلمون یهو گیر داد که چرا ما زن نمیگیریم؟!
حوصله جواب دادن به این سئوال رو که تقریبا هر روز داره ازم پرسیده میشه رو نداشتم.
نگاهی به رفیقه مجردم انداختم با این منظور که تو جواب بده !!
رفیقمون هم نه گذاشتو نه برداشت و یهو گفت : داداش آدمی که داره تو گوه دستو پا میزنه
که نمیاد دسته یکی دیگه رو هم بگیره و بکشه تو گوه !!!!
دستت در نکنه رفیق با این توجیه منطقیت !!!
...................................................................................................................................................
داری میری تو 35 سال احمق !
نمیخوای یه حرکتی بکنی؟!درسته چهرت به سنت نمیخوره اما خودت که میدونی چند سالته.
اینا حرفها رو یکی دیگه از رفقای دلسوز زدو من هم به سبک جدیدی که پیش گرفتم فقط
لبخند زدمو گفتم : درست میشه
چی بگم؟ چیزی ندارم بگم. تو زمونه ای که ایده آلها فاقد الگوی مناسب هستن و معلوم نیست
که چی خوبه و چی بد باید به سبک برخی از عتما گفت : درست میشه !
حق نگهدارتون .
...................................................................................................................................................
بعد از یه استپ طولانی مدت دوباره دست به کیبورد شدم تا این وب رو از تبدیل شدن به یه مرداب
نجات بدم.البته تمرکز لازمش رو ندارم اما بهر حال میتایپم که تایپیده باشم!!بهتر نیست؟!!
........................................................................................................................................
پدرت بسوزه ای روزگار که چقدر بالاوپایین داری!الاکلنگ جلوی این روزگار لونگ میندازه!
"روزگار ما " هم دست کمی از بقیه نداره و تو زمونه ای که بوش میاد آخرالزمان باشه بدجور این روزگار
پیچوندم !!
..........................................................................................................................................
چاره چیه وقتیکه چرخ روزگار اونطوری که آدم میخواد نمیچرخه؟
نمیشه نشستو نگاه کردو غصه خورد.همینجوریش کلی عقبیم و تو زمونه ای که هیشکی با زندگی
حال نمیکنه ما هم مثل بقیه !! منتها نباید نشست که این قافله عمر بد جوری در گذره!
۱۲ مردا میرم تو ۳۵ سال و خودمم باورم نمیشه! پس باید تکون خورد .
..........................................................................................................................................
زندگیها سخت شده و روز به روز هم داره اوضاع زیستن بی ریخت تر میشه.خوبا بد میشنو بدها بدتر .
ما باید چیکار کنیم؟
این سوالیه که هر کسی فرا خوره حال خودش و بسته به روحیاتش یه جوابی براش داره.
.........................................................................................................................................
خب بسه دیگه!خیلی ور زدم!
بقیش باشه برای بعد.
تا بعد .یا حق.
گاهي عجيب توي سردرگمي دنيا گم ميشويم. گم ميشويم و فكر ميكنيم گم شدهاند.
دور خودم ميچرخيدم و فكر ميكردم چقدر وقت است از او خبر ندارم. فكر ميكردم كجاست؟ چه ميكند؟ فكر ميكردم حتماً او هم درگير و دار زندگيست. فروردين صحبت كرده بوديم. قرار شده بود يكروز برويم بيرون تا دربارهي طرحي كه داشت صحبت كنيم. قرار بود خبر از من باشد كه در سياه چال دنيا غرق شده بودم.
همين دو شب قبل بود كه اساماس زد:
- اگه گفتي كجام؟
دلم رفت جاهاي خوب: مكه، كربلا، مشهد...
- سلام. كجا؟ چقدر يادتون بودم اينروزا.
- بيمارستان!
- يا علي! چي شده عليرضا؟!
- دست چپم بيحسه. تونستي زنگ بزن.
همين ديروز بود كه زنگ زدم، برادرش برداشت. با خودش اشتباه گرفتم. برادرش گفت صداهايمان شبيه است، من دلم لرزيد.
- بله. شبيهن صداهاتون. چطوره؟
- فعلاً كه بستريه. بدنش بيحسه.
- آخه چرا؟ چي شده؟ تشخيص دكترها چه بوده؟
- يه ويروسه. به عليرضا گفتم پيگيري كن. نكرد. توي خونش پخش شده و حالا از گردن به پائين فلجه.
داشت سرم ميتركيد. نفسم تند شده بود، چشمهايم داغ. دستهايم داشت شل ميشد. گوشي را محكمتر گرفتم.
- درمانش چيه؟
- بايد خونشو تصفيه كنن. طول ميكشه.
خداحافظي كردم تا هي راه بروم، هي ذكر بگويم، هي سعي كنم تحليل كنم، باور كنم...
تلفن زنگ ميخورد. قصد جواب دادن ندارم كه اسم دهقاني ميافتد روي گوشي. با خودش كه حرف ميزنم، خودش كه ميگويد دستهايش تكان ميخورد هنوز، دلم كمي آرام ميگيرد.
دورهي درمان حدود 20 روز است. 8 بار تصفيهي خون، يك روز در ميان. اما امكان دارد بهبودي و بازگشتِ توان عضلات تا يك سال طول بكشد. عليرضا دهقاني قوي است و با اراده. خودم ميدانم زود خوب ميشود. اما به قول خودش همهچيز دست خداست.
------------------------
پس از نگارش: اولين نوبت تصفيهي خون انجام شد. ميگفت در طول تصفيه كمي حالش بد شده. گفتم طبيعيست. خودش ميگويد دعا كنيد.
|
میدونید چیه ؟!!!... این روزها آدمها به دنبال آسونترین رابطه هاهستن. همه چیز رو کوتاه و قشرده می خوان،حاضر و آماده.برای همین آخر مطالب طولانی نطر می دن که: وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن! ابن روزها دیگه کسی به خودش زحمت نمی ده یک نفر رواز روی نوشته هاش کشف کنه. آدمهای امروز دوستهای کنسروی می خوان. هیچ کس حوصله پخت و پز نداره یک کنسرو می خوان که درش رو باز کنن وبعد یک نفر مهربون و شیرین از تویش بپره بیرون و هی لبخند بزنه و بگه حق با توست!!! اما کاش ذهن آدمها را بخونیم دردهاشونو رو بچشیم شادیهاشونو رو حس کنیم و اونا رودوست داشته باشیم. نه به خاطر اونچه بروز می دن،به خاطر اونی که هستن و نمی تونن فریاد بزنن. ..................................................................................................................... همین مطلب یه حاضر خوری بود که با پررویی تمام انجام دادم! |

برای اولین باره که تو سال ۸۷ دارم یه مطلب پست میکنم.چیز خاصی هم تو ذهنم نیست.
در واقع ذهنم پر از چیزه و قاطی کردم که کدومو بنویسم!
یه سری برنامه های کاری داشتم اما باز نشد که بشه و همین موضوع دلیل اصلی دوری از
وبلاگ بازی بود.
............................................................................................................................
۸۶ تموم شدو پریدیم تو ۸۷.همین!
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و فقط تقویم ورق خوردو تعطیلات شروع شد تا همه چیز از روال طبیعی خودش
خارج بشه.آدما همونان.خوبا بد میشنو بدا بدتر.این یه حقیقته تلخه که باید پذیرفتش.
..............................................................................................................................
درباره پذیرش اینو عرض کنم که تا وقتی پول یا زور نداشته باشیم هیچی نیستیم و هیچکس ما رو
نمیپذیره.آدمی که پول یا مقام نداشته باشه مورد توجه هیچکس نیست و جدی گرفته نمیشه.
حالا حرف بزنه عین طلا.خریدار نداره.خوبیو مهربونیو پاکیو ..............بدرد سطل آشغال میخوره !
.................................................................................................................................
پیری میگفت : پول داشته باش و سر سیبیل شاه ناقاره بزن !
نداشته باشو صبح تا شب وق بزن !
یکی دیگه میگفت : اگه میخوای دستت به جایی بند بشه آویزونه یکی از اینایی بشو که صبح تا شب
داری باهاشون مصاحبه میکنی.میدونم بچه خوبی هستی اما یه وقت فلان کارو میخوان انجام بده.
اونا هم هواتو دارن.در همین حال یکی داشت بشکن میزد که حاجی گفت : استغفرا... !!
گفتم : حاج آقا اینکاری که شما میگی از بشکن زدن کلی گناهش بیشتره!
حاجی چپ چپ نگاه کردو باز گفت : استغفرا... !
.......................................................................................................................................
مغزم نمیکشه.بزودی یه آپ بدرد بخور میکنمو همه دوستانی رو که ایجا پیدا کردمو با خبر میکنمو
حرکت از نو.
فعلا یا حق تا بعد.

شاید اون روزی که داشت دست میبرد تو شناسنامش تا سنشو برسونه به ۱۵ سالو
بعد بره جبهه اگه یه در صد احتمال میداد الان باید اینجوری له بشه عمرا اینکارو
میکرد.جوونک پرحرارت دیروز و جانباز سرخورده امروز با یه حقیقت تلخ روبرو بود.
نمیشه گفت باخته بود.چونکه اونموقع هدف داشتو رفت .اما فکر نمیکرد که یه روزی
فیلمشون بسوزه وتاریخ مصرفشون تموم بشه.
خودش میگه پشیمون نیستو بااوستاکریم معامله کرده اما تلخی عوض شدن اتمسفر
جامعه بد جوری عذابش میداد.خودشو زودتراز موعدبزنشسته کردو با هزار مکافات یه
پزاید قسطی خرید تا اموراتشو بگذرونه.قهرمان دیروز اما مسافرکش امروز شده ودیروز
برای چندمین بار تو هوای کثیف تهرون مشکل تنفسی پیدا کردو امروز به بمارستان
رفت تا تاوان دیروزشو بده! روزها میگذره و اون قهرمان دیروز بالاخره یه روز از پادرمیادو
طبق عادت امروز روشونه های رفقای دیروز به سمت ابذیت پرواز میکنه!
دیروز ما زمینه ساز امروز ماست وامروز اگر به دیروز فکرکنیم میمونیم که بالاخره
درست عمل کردیم یا نه؟!!!!
...............................................................................................................
اینم از یه مطلب دیگه.تا بعد.یا حق

سلام.
هر چی به آخر سال نزدیکتر میشیم گرفتاریها هم بیشتر میشه.
دوستان بر این عقیده هستن که لطف پروردگاره ! اما نه.کسانیکه گرفتاریها رو میذارن
به حساب
لطف خدا اوستا کری رو نشناختنو باید برن حاج آقاشونو عوض کنن!
القصه ما آدما یا به عبارت بهتر ایرونی جماعت واسه یه ساعت دیگش برنامه نداره و
هی نق میزنه!!
..........................................................................................................................................
یکی از مواردی که ما ایرونیها خیلی بهش حساس هستیم اینه که دیگران راجع به ما
چی میگن.
تو همین دنیای وبلاگ معمولا کامنتهایی جواب میگیرن که از طرف درستو حسابی
تعریف کرده باشن!
اما مهم اینه که چی راجع به ما فکر میکنن.باز اونم مهم نیست!مهم اینه که خود ما
چی هستیم.
تو این روزگار ما عمرا اطراقیان اونی که تو دلشونه رو بیان میکنن.میسنجن و بعد نظر
میدن.
جوونتر که بودم به حرف خیلی حساس بودم.یه روز به یکی از دوستای داداشم که
مشاور بود گفتم:
دکتر من به حرف خیلی حساسم.چیکار کنم؟
گفت :باید به یه درک مناسب از شرایط برسی.مثلا ببینی کی حرف زده و چی گفته.
یه مثال میزنم.الان ما اینجا وایسادیمو فکر کن یه خر بیاد رد بشه و یه بادی ازش در
بره!
چی کار میکنی؟!!
خندیدمو گفتم: هیچی.میخندم.
گفت: آفرین! ببین آدم حرف زده یا تلنک خر در رفته!!!
..........................................................................................................................................
تو خودم این قضیه رو حل کردمو دارم به جای اهمیت دادن به حرفای اینو اون دنبال
خودم میگردم.
هنوز خودمو یدا نکردمو هر وقت پیدا شدم خبر میدم!!
یا حق

سلام.
قرار بود با یه داستانک دیگه آپ کنم اما مگه این خوشیهای روزگار اجازه میدن!!
گفتم یه آپی بزنیم تا سر فرصت یه خورده از عشقو حالم کم میکنمو یه داستان دیگه
میریزم!!
........................................................................................................................................
گفتش که.....
پول داشته باش سر سیبیل شاه ناقاره بزن ! نداشته باشو مثل سگ زوزه بکش !
الان پول یعنی همه چی و بی پولی یعنی اینکه هیچی!! نداشته باشی هیچی
نیستی.
وقتی پول داشته باشی خود به خود همه چی داری.شانس - بخت - اقبال -دین!-
خدا !! و......
هر گناهی که دلت خواست بکن ! هیچیت نمیشه.اصلا کفر بگو!!!!
ولی وقتی نداریش یه تسبیح میفته دستتو هی ذکر میگی.آخر سر هم مغزت پوک میشه و از همه
چی بریده میشی!!!
.........................................................................................................................................
میگفتش .....
زمان جنگ داداشام عین گله بز رفتن جبهه!!
اینقدر موندن که یکیشون تو آخرین ثانیه های جنگ آرپی جی خوردو مرد واون یکی
هم با یه عالمه زخمو
زیل اومدو نشست سر سفره بلا تکلیفی!!
اولی که رفت اون دنیا و اسوشو گذاشتن شهید تا ننم اینقدر گریه کنه که چشاش
کم سو بشه.این یکی
هم با چندر غاز حقوق سپاه بازنشستش کردنو الان افتادیم التماس اینو اون تا یه کار
براش پیدا کنیم!!
فقط بلد بودن برن خودشونو ناقص کننو بیان.
الان دست به دامن یه پسر ۲۴ ساله شدیم تا ببرتش تو شهرداری.طرف باباش تو
جنگ مسئول آشپزخونه بوده و الان بیا ببین چه برو بیایی پیدا کرده.
اون داداشم که کشته شد فرمانده گردان بودو این یکی هم فرمانده گروهان.ولی
الان ......!!!!
..........................................................................................................................................
آهی کشیدو گفت .......
اگه اونموقع که انبار شرکت دستم بود و عقل الانو داشتم پشت جدو آبادمو بسته
بودم.
گفتم حرومه و پاکه پاک کار میکردم.گفتم خدا قهرش میادو درست نیست.
اومدن زیرآبمو زدنو جامو گرفتنو دارن میدزدنو میخورنو زندگیشونو میکنن.تازه اون
آیهالکرسی هم که من
زده بودم به دیوارو کندن تا موقعی که میخوان به خانوم بازیشون برسن چشمشون
بهش نیفته!!!!!!
نه خدا کاریشون میکنه نه بنده خدا.برای زدن زیر آب من تهمت ناموسی بهم زدنو حالا
تو همون محیط
دارن هم حق الناس و میخورن هم گناه کبیره میکنن.!!!
-------------------------------------------------------------------------------
اینایی که نوشتم قسمتی از حرفایی بود که از اینو اون تو این چند وقت اخیر شنیده
بودم.گفتم بنویسم
که شاید در عین تلخی جالب باشه!!
یا حق.
-------------------------------------------------------------------------------

.........!!؟؟
سلام.
وقتی آدم برنامه ریزی نداشته باشه وکلی طرح تو ذهنش رژه بره میشه همینی که
واسه ما شد!!!
داستانکی که طی پست قبلی تو این وبلاگ پیاده شد برام بازتابهای مختلفی
داشت.دیر آپ کردنم هم به همین خاطر بود.قرار بود یه داستان دیگه رو آپ کنم اما یه
مقدار درنگ تو بعضی مواقع لازمه!!
..............................................................................................................
آقایی کامنت گذاشتو خودشو رییس یه سایت بزرگ داستان نویس معرفی کرده بود و
یه شماره گذاشته بود.کلی قسم آیه که حتما تماس بگیر که خیلی مهمه.
زنگ زدمو یه خانومه گوشی رو برداشت.هنوز سلام نکرده بودم که رگبار فحشو دری
وری شروع شد!!!!
- مرتیکه بی سروپا مگه آزار داری؟!!!الاغ بیشعور چقدر بهت بگم من اونی نیستم که
تو فکر میکنی؟!!...............
خلاصه دیدم مجال نمیده و قطع کردم.۲ دقیقه بعد دیدم از همون شماره گوشیم زنگ
خورد.اینبار من شروع کردم.
-گوش کن خانوم.این شماره رو برای من تو وبلاگم به نام آقای ....گذاشته بودن و تاکید
کرده بودن زنگ بزنم.منم که با گوشی خودم زنگ زدم .این چه طرز برخورده و...........
یهو صدای یه آقایی صدامو قطع کرد!!
-آقا مخلصیم.شرمنده خانوممم اشتباه گرفته بود!!!بله درست زنگ زدین.و...........
خلاصه قرار یه ملاقات حضوری گذاشتیمو اگه خدا بخواد همین داستانو بصورت
سریالی قراره تو یه مجموعه داستان چاپش کنیم.
..............................................................................................................
یکی از رفقا زنگ زدو گفت:داداش روش جدید مخ زنی ابداع کردی؟!!!
گفتم :چطور؟
گفت:آمار وبلاگتو یه دختره بهم داد!!این یعنی چی؟!!
گفتم:خوش بحالت! این یعنی اینکه کافر همه را به کیش خود پندارد!!
به این مدل قضاوتها عادت کردم.دنیای من همیشه پر بوده از سوء تفاهمات از طرفهای
مقابل!دنبال برطرف کردتش هم نیستم چونکه مشکل من نیست.اینو واسه اون دسته
ازرفقا نوشتم که کامنت خصوصی گذاشته بودن.البته بعضیها.دور از جون همه!!
..............................................................................................................
اصلا اهل شعر نیستم.واسه همین حتی یه بیت شعر که بتونم باهاش این متنو تموم
کنم یادم نمیاد.اما نه.یه چیزی یادم اومد.
امشبی را که درآنیم غنیمت شمریم شاید امروز نرسیدیم به فردای دگر
بزودی و به امید اوستا کریم با یه داستانک به روز میشم.
یا حق

قبل از شروع یه توضیح راجع به این عکس بدم که مال زمستون پارساله! قضیه رو کم کنیه! البته با یه رفیق!
........................................................................................................................................
داستانک
بعد از نودوبوقی زنگ زده بود و بازم مثل همون موقعهاش از زمین و زمون گلایه داشت.
اون موقعهایی که هنوز از نامزدش جدا نشده بود والبته دنبال جدا شدن بود!
میگفت: دادا اشتباه کردم! رفته تو پاچم!دختره خیلی کم جنبه س!از همه بد تر باباش
خیلی گوهه!!
این دیالوگای چول! مال اونموقعهاش بود!بالاخره دختره رو طلاق دادو به گفته خودش
راحت شد.
زنگ زده بود و میگفت:مشدی یه وقت زنگ نزنیها؟... البته منم نزدم ولی یه سراغی
میگرفتی راه دوری نمیرفت...خب منم سراغتو نگرفتم اما سر راه یه توکه پا میومدی
در خونه....درسته که منم نیومدم در خونتون!!!....
.......................................................................................................................
خلاصه یه ۵ دقیقه ای خودش میگفت و خودش هم جواب خودشو میداد تا اینکه
این سئوالو پرسید و لال شد: چه خبر؟!!
یه خورده سکوت کردمو پرسیدم:مطمئنی الان من باید حرف بزنم؟!!
گفت:خو آره دیگه!!! گفتم هیچی سلامتی.
انگار منتظر همین یه کلمه بود تا دوباره شروع کنه.
ـ دادا دلم خیلی پره.چرا منو تو اینقدر بد شانسیم؟ چرا تو هر راهی پا گوذوشتیم
اینهمه بز آوردیم؟
دادا اکبر تاکسی رو میبینی؟ آرزوش بود با ما بپره.حالا نیگا! یه پدر زن خر پول با یه زن
خوشگلو بساز گیرش اومده!
خلاصه ۲۰ دقیقه منو خودشو شانسمونو با اینو اون مقایسه کردو بازم گفت : چه
خبر؟!!
گفتم : هیچی .ننت اینجاس! خونه ما !!
یه خورده جا خوردو گفت: دادا از این شوخیها نداشتیما.ننه من جای ننه خودته.
گفتم: حیوون مگه غیر از اینه؟ننه اقدست از صبح اومده خونه ما پیش مادرم.دارن برای
سفره ابالفضل فردا برنامه میریزن. یکی ۶۰ تا دخترم برای هر کدوممون دیدن!تا
الان۱۰ تا سی دی شیخ حسین انصاریان براشون گذاشتم.
منتظر یازدهمیشن!.مخم سوت کشید.بیا به یه بهونه ای هم ننتو ببر هم منو ببین!!!
...........................................................................................................
تا اومد تو ننش شروع کرد قربون صدقه رفتن!
مادر فدای اون قدوبالات!(۱۵۸ سانت!!!) میبینی خواهر !عین دسته گل میمونه!!!
خلاصه بعد از قربون صدقه رفتنهای معمول ٬ ننه ها رفتن واسه خودشونو ما هم
نشستیم کنار هم.
..............................................................................................................................
# دادا چای رو بیار بزنیم تو رگ و تا اینا دارن حرف میزنن بریم تو حیاط و یه سیگار
بکشیم!
=شرمنده.مهمون که نیستی .برو بریز ور دار بیار.من رفتم تو حیاط..
#خونه ما میومدی من اینجوری میگفتم؟!!..... اینارو گفت و رفت تو آشپز خونه که
چایی بیاره.منم رفتم کنار حوضو یه سیگار روشن کردمو رفتم تو فکر.
...............................................................................................................................
تو خودم بودم که دیدم سیگارم به فیلتر رسید.انداختمش تو باغچه و یادم اومد که این یابو ۵
دقیقس که رفته چایی بریزه و بیاره.گفتم الان آشپزخونه رو میفرسته رو هوا !
از این دسپاچلفتی همه جور منگل بازی برمیومد!!
رفتم تو آشپزخونه ودیدم تکیه داده به پنجره مشرف به اطاق و از اونجا میخ حرف زدن
ننه ها شده!بهش گفتم:چه مرگته؟!برگشتو دیدم چشاش پر اشکه.خودشو انداخت
تو بغلمو زارزار زد زیر گریه.همونجوری که گریه میکرد هی پرسید:آخه چرا؟چرا؟
بردمش توحیاط و یه سیگار روشن کردمو دادم بهش.چند تا کام سنگین از سیگاره
گرفتو گفت:رفتم چایی بریزم که دیدم ننم داره برای ننت گریه میکنه واز بخت بد منو
تو برای ننت میگه.ننتم دلداریش میداد.همون کاری که تو همیشه واسه من کردی.
شما از ما همیشه قویتر بودین.
اومدم مثل همیشه دلداریش بدم که دستشو آورد بالا و گفت:نه دادا !هیچی نگو که
گوش نمیدم.گوشم از این حرفات پره.منو تو باختیم.این یه واقعیته.دیگه از امید دادنات
خسته شدم.من فردامیرم پیش سید دعانویس.
این سفره ابالفضل هم مثه بقیه.میدونم دردی از منو تو دوانمیکنه.
دیگه طاقت دیدن اشکای ننمو ندارم.تو هم بشین به امید این سفره.بدبخت
منو تورو جادومون کردن.باید بریم باطلش کنیم.اینو گفتو ننه ننه کنان رفت سمت اطاقو
با ننه اقدس رفتن خونشون.
..............................................................................................................
رفتم تو اطاق پیش مادرم.دیدم پیرزن خیره شده به عکس حضرت عباسو اشک از
گوشه چشمش سرازیر شده.آروم رفتمو دستشو بوسیدم.گفتم:نبینم غمتو مادر!
با گوشه چارقدش اشکاشو پاک کردو گفت:ننه اقدس دیگه توسفره شیریک نمیشه.
سهم پولشو گرفت تا بره پیش سید دعانویس.بعد همونجوری که داشت عکسو نیگاه
میکرد گفت:آقاجون خودتو بهمون نشون بده!ما که جز شماها کسیو نداریم.
هق هق گریه دیگه امونش ندادو.....
............................................................................................................
رفتم سرکوچه تا سبزیهایی که هاجر خانوم قرار بود بخره و پاک کنه رو ازش بگیرمو
بیارم برای مادرم.هنوز دستم به زنگ نرسیده بود که هاجر خانوم در باز کردو پرید
بیرون.
--سلام پسرم.از بی بی عذر خواهی کن.بگو منم دارم فردا با ننه اقدس میرم پیش
سید!!!! خودتون سبزی ایندفه رو یه کاریش بکنین.چند قدم رفتو یهو برگشت طرفمو
سرشو آورد نزدیک گوشمو یواش گفت:مادر برو بی بی رو راضی کن که اونم بیاد
پیش سید! یه عکسم از خودت بده تا ایشالا بدیم سید کارتو ردیف کنه!!!
اینو گفتو بودو بودو رفت سمت خونه ننه اقدس.
..............................................................................................................
مشت اکبر سبزیها رو برام پیچیدو گفت: نمیخوای زن بگیری؟!!!
نگاش کردمو گفتم:بشمر ببین درسته؟!!!
گفت:نشمرده درسته!عین بابای خدابیامرزت مغروری!به بی بی سلام برسون.
راه افتادم سمت خونه.دیگه هوا تاریک شده بود.نمیدونم چی شد که از کوچه پشتی
رفتم سمت خونه.نزدیکای ته کوچه بودم که نور سقاخونه حاج اسمال کشوندم سمت
خودش.قرار بود عکس داخل سقا خونه رو عوض کنه.یه ۶ ماهی میشد که حرفشو
میزد.رسیدم دم سقا خونه و دیدم ... به به!! یا قمر بنی هاشم.چه عکس نازی از
حضرت عباس زده بود تو سقاخونه.
یهو یاد اتفاقای امروز افتادمو یه آه بلند کشیدم.یه خورده نیگاه عکس کردمو یهو راه
افتادم سمت خونه.هنوز قدم اولو برنداشته بودم که محکم خوردم به یه خانومه!!!
سبزیها از دستم افتاد کف کوچه .مثل وسایلای اون خانوم.اول سریع کیفو کتابشو
جمع کردمو تا اومدم برسم به سبزیا که دیدم خانومه جمش کرده و گرفته تو دستش.
گفتم شرمنده آبجی.ندیدمتون.بفرمایین کتاباتون!
خانومه گفت:شما ببخشین.من باید حواسمو جمع میکردم.
صدا خیلی آشنابود.سرمو گرفتم بالا ودیدم اوه اوه! با کی تصادف کردم! هانیه دختر
حاج آقا سلیمی بزرگ ومعتمد محل.
هانیه گفت:داشتم میومدم خونتون.مامان گفت برم کمک بی بی برای سفره فردا.
سبزیارو هم خودم میبرم.کتاباشو ازم گرفتو رفت سمت خونمون.
.............................................................................................................
برگشتم دم سقا خونه و یه شمع روشن کردم .خیره شدم به عکس آقا ابالفضل.
دیگه خونه هم نمیشد رفت.تقریبا همه زنای محل اونجا بودن!نشستم رو پله روبروی
سقا خونه و یه سیگار روشن کردم.
یهو حرف حمید پیچید تو گوشم:این سفره ابالفضل هم مثل بقیه!!!!!!
v ---------------------------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه.یه اپیزود قدیمی بود که قرار بود یه نمایشنامه بشه.چند روز پیش لاششو از تو کاغذ خورده هام پیدا کردمو با ۸۰٪ تغییر تو اینجا نوشتمش!!!
حق نگهدارتون.
v ----------------------------------------------------------------------------------------


